سفرنامه شمال2 و روز دختر
دخترنازنینم : یسنا جونی ما چهارشنبه صبح ساعت 5 راه افتادیم به سمت شمال اونم به طور دستجمعی با خونواده مامان. همسفرای عزیزمون مامانی جون(دایی جونی کار داشت نتونست بیاد و جاش حسابی خالی بود)، عزیز جون، دایی فرشاد،دایی فرهادینا و خاله اینا بودند که حسابی بهمون خوش گذشت و کیف کردیم. خوشگل مامان همون جور که برات گفتم ما چهارشنبه صبح راه افنادیم و جمعه غروب هم برگشتم ، مسافرت کوتاهی بود ولی حسابی با امیرحسین اب بازی کری و بهت خوش گذشت ماجرای سفرمون رو در ادامه مطلب برات کامل توضیح میدم عشقممممممممم فدای عکست بشم خوشگل مامان صبح نماز صبح رو خوندیم وراه افتادیم ، بابابایی سعی کردیم سروصدا نکنیم تا شما بیدار ن...





